توی یکی از دنیاهای موازی، من یه دختر چهارده ساله با کلکسیونی از ترس ها و تحقیرهام که از فشار بی احترامی هایناپدری و هر روز وایستادن تو آفتاب پارک عبدل آباد،با پسر هفده ساله ای که سر چهارراه دستمال رفتن رسیدن است!...
زندگی همیشه گندهای جدیدی داره.هر روز کثافت های جدیدی رو میکنهکه بوی گند لجن از یادت نره!کثافت هایی که هی تکرار و تکرار میشه واما باز هم جدیده...باز هم درد داره...میدونی مثل چی میمونه؟!مثل تعزیه رفتن رسیدن است!...